درآمدی بر احوالات ایران |
حمایت کردن از همه گروههای عراقی و به جان هم انداختنشان در درازمدت برای ما جز ازدست رفتن فرصتها و زمان و امکانات بهره دیگر ی ندارد. هم سنی را اسلحه میدهیم و هم شیعه را و هم به دولت عراق ابراز دوستی می کنیم .کاش کمی عاقلانه تر رفتار می کردیم .
برگزاری نشست شرم الشیخ که قرار است هفته آینده با حضور نمایندگان همسایگان عراق و کشورهای غربی برای بررسی مشکلات عراق، تشکیل شود ازهم اینک به یکی از سوژه های داغ صاحبنظران امورعراق و تا حدودی کشورهای همسایه اش تبدیل شده است.
درحالی که دولت مالکی به عنوان یک گروه شیعی سعی می کند پایدارجلوه کند حضور ایران نیز به عنوان یک دولت شیعی می تواند حمایت ایران را از این دولت اثبات کند . تلاش آمریکا برای تنها نماندن در عرصه مخاصمات عراق و تنگناهایش بالاخره نتیجه داده و دولت ایران دیروز یکشنبه اعلام کرد یک هیئت بلندپایه را رسما اعزام خواهد کرد . اینکه این هیئت بلند پایه آیا در نهایت خواهد توانست خودی در عرصه های بین المللی و به خصوص در مقابل بازیگران کارکشته دیپلماسی آمریکا نشان دهد بستگی به خط مشی ها یی دارد که دولت ایران می خواهد در منطقه و در برابر آمریکا پی بگیرد .
طبیعی است که تحولات عراق برروند دیپلماسی در منطقه تاثیر گذارباشد تا آنجا که کشورها ی دور غربی را نیز به پای میز مذاکره می کشاند . اما حضورایران را واقعا باید چالش این نشست به حساب آورد یا فرصت ؟
اصرار بر مواضع منفی در برابر گروه غرب که همیشه متحد جلوه کرده اند و حس شیعه بودن برای ایران شاید یک نوع چالش به شما رآید . برای طرفهای دیگرمذاکره کننده نیز طبیعتا سازش ناپذیری ایران و ادامه دخالتها (به زعم آنها !) چالشی است که نشست شرم الشیخ احتمالا در تلاش است آن را به فرصت تبدیل کند . اما برای ایران شاید فرصتی باشد که در نشستی که غیرمستقیم ایران نیز مورد بحث است بتواند خود را نشان دهد .شاید طی چندسال اخیر فرصتهایی پیش آمده اما نداشتن دیپلماسی قوی و عدم برنامه ریزی صحیح و نبود درک درست ازشرایط منطقه و خود ایران نتوانست فرصتی برای حضور فعال ایران باقی بگذارد و شاهدیم ایران در منطقه به نوعی منزوی و فرعی عمل می کند . کمک به گروههای پارتیزانی و گهگاه پخش سلاح در بین برخی گروهکها نمی تواند نشانه حضورفعال باشد . شکست ایران در تجربه های پیشین ازجمله فروپاشی شوروی و عدم اقتدارنمایی ایران که جمهوریهای تازه استقلال یافته را به سمت و سوهای دیگر کشانید و قضیه افغانستان باید درس خوبی برای دولت و دیپلماتهای ایرانی باشد تا بتوانند چالشهای منطقه را به سود خود به فرصت تبدیل کنند .
حضور آمریکا شاید بهترین بهانه برای حضور ایران باشد باید دید آیا ایران می تواند سریک میز در شرایطی که قصد هیچ تحمیل وزوری بر ایران نباشد باب رابطه را بگشاید یا این که حضور ایران همچنان در پرتو مشکلات گذشته گرهی از رابطه کور ایران و آمریکا باز نمی کند ؟
و درنهایت اینکه بالاخره زیباری وزیر خارجه عراق توانست منوچهر متکی را راضی به شرکت در شرم الشیخ کند می تواند دلیلی باشد براهمیت ایران در منطقه اگرچه دولت ایران مسیری متفاوت را طی می کند.
نشستم و پیش خودم برآوردی از سیستم جامعه ای که در آن زندگی می کنیم کردم . چیزی نزدیک به هفت هشت میلیو ن بیکار بدون تعارف ، جامعه ای بسته و مرد سالار که علیرغم بالاتر بودن تحصیلات زنان نسبت به مردان در طی چند سال اخیر هنوز از دسترسی به کمترین حقوق خود محرومند ، وجو د تعداد زیاد روسپی که نشان از فقر اقتصادی و فرهنگی شدید دارد جالب اینجاست که آمار این روسپی ها میلیون را رد کرده است ، پایین آمدن سقف سنی بزهکاری ،فحشا،اعتیاد و گسترده شدن فقر که تاحدودی طبقه متوسط جامعه را ازهم پاشانده و شکاف اقتصادی عمیقی میان داراها و ندارها پدید آورده است . پیدایش راههای عجیب و غریب دزدی و جنایت که مسئولین را چنان پیچانده که ناچارا جز به جیب و کیسه های خود به چیز دیگری نمی اندیشند . و هزاران درد دیگر مثل وجود رئیس جمهوری که در پی حل مشکلات عالم ودنیا هست جز مملکت خودش . بگیروببندهای هرروزه که دیگر آنقدر به آنها عادت کرده ایم که ازکنارشان راحت می گذریم . راستی چقدر دستگیری فعالین سیاسی و اعتراض کنندگان برایمان عادی شده است . چرا؟
ازکف دادن منابع طبیعی و میراث های تاریخی مان روزبروز بیشتر رو می شود . نفت مان را می برند و کیسه های نو دوخته ها پرمی شود . به بهانه سدسازی ،متروسازی ،راه آهن کشی ،ساختمان سازی و ....تیشه به ریشه هویت تاریخی و فرهنگی خود می زنیم و ناجوانمردانه چیزی برای نسل های بعدی نمی گذاریم تا باعث افتخار و مباهاتشان باشد . بعید نیست که یک روز یک آمریکایی از یک ایرانی بخواهد سند هویت چندهزارساله اش را رو کند و او هیچ نداشته باشد اما آمریکایی تاریخ پنج هزارساله سرقتی اش را در موزه ها و دانشگاههایش به نام خود روکند.
ازهم پاشیده ایم . در سراشیبی اقتصاد و سیاست و نفت و انرژی هسته ای و دیپلماسی و مجلس و هزاربلبشوی دیگر با قطار ترمز بریده احمدی نژاد می رویم که به دره های سقوط برسیم . می ترسم از سقوطی این سان ...........
بماند که مردم هم به صورت توده ای تنها به کار سیاهی لشکر رو زانتخابات می خورند و بس و مفهوم بعد از انتخابات مفهومی تعریف نشده است .
اما یک چیز دست کم برای من خیلی جای تعجب دارد . این که ملتی که وقتی پای حرف و شعار به میان می آید فرزند کوروشند و وارث داریوش و خون نادر در رگهایشان جاری است در زیبایی و هوش بی همتایند و کوس لمن الملکی می زنند در برابر حکومتی همه چیزش را از همین مردم دارد چنین موش می شوند و سر به آستان خدایان قدرت می سایند . شاید ..................
واما اینکه حکومت چرا گاهگداری رگ غیرتش آنچنان باد می کند که می خواهد بترکد و یاد دفاع از ناموس و کنترل شهوت و هوس مردم می افتد بیشتر جای تعجب دارد . واقعا چه چیز گاهی حکومت را آنچنان جری می کند که دست به هرکاری ازکشتار و تهدید و ارعاب تا بگیرو ببندهای زنان فعال برای حقوق اجتماعی و سیاسی و به زور توسری روسری برسر بانوان کردن می زند .؟
شاید همین جنبش نیم بند زنان و اعتراضهای صنفی بیش از هر چیزی حکومت را می ترساند . شاید حکومت پی برده که سانسور خبری و غیر فیزیکی آنقدرها هم جواب نمی دهد که رو به تهدیدهای فیزیکی آورده است . اما مطمئنا بازده این یکی کم تر از بقیه است . مخالفان خانگی را به دشمنان خانگی تبدیل کردن کار خطرناکی است که گریبان خود حکومت را خواهد گرفت . جامعه شاید به زور چند صباحی به سختگیریها و زور تن دهد اما عاقبت راههای فرار را پیدا خواهد کرد . و همین جامعه را آشوب زده تر می کند . دولت اگرچه وظیفه اش ایجاد آسایش و امنیت برای مردمی است که در سرزمین سکنی گزیده اند اما به کار بردن اسلحه در برابر همین مردم نهایتا هرج ومرج و سقوط دولت را به همراه دارد .
کاش دولت به جای فکرکردن برروی حمایت اخلاق مردم کمی به فکر نان و مسکن مردم هم بود . نداشتن کمترین امکانات برای زندگی بیشتر جوانها را به سمت انحراف سوق می دهد .
پدر را می ستایم اما ........مرد را ............. . می گذارم تا احساس ترحمم بر موجودات اینچنین بی رحم غلیان یابد و به خودم می گویم بیچاره ها خوب است که لااقل پدر می شوند تا بفهمند عاطفه یعنی چه .اما دوباره به پدر که نگاه می کنم و چشمان صبورش می لرزم ...........دستان مادرم هنوز توان دارد که نوازشم کند ؟زیرنگاههای پدر خود را به دستان مهربان مادر می سپارم و دلم از اینهمه نامرد می گیرد که جز نامردی حاصلشان نیست . پدر لبخند می زند و من به یاد نخستین لبخند عاشقانه ای می افتم که فریبش را خوردم .راستی ......برایتان نگفتم من چند روزی هست که به جا ی خفتن در آغوش مادرم زیر اتوبوس ها و توی پارکها می خوابم . چون فریب لبخندی را خوردم که به گمانم شبیه لبخند پدرم بود . ...
دورفواره های پارک می چرخم و به مردانی نگاه می کنم که دلال سکس و شهوتند . و به یاد می آورم آنهمه پدری را که دخترهاشان را با یک جای خالی سرسفره معامله کردند . و توی دلشان یک نفس راحت کشیدند. به زنهایی نگاه می کنم که خود را به حراج می زنند تا مبادا گرسنه بمانند . چقدر ازخودم بدم می آید ...... تو چی ؟ تو هم ازمن بدت می آید ؟...........هرچند برای من دیگر مهم نیست .
زنانی هم که به خودباوری رسیده و به نوعی توافق پدر یا همسر را برای کاردر بیرون از منزل جلب می کنند بیشتر انگیزه های اقتصادی را مدنظر قرار داده و مردان خانواده را برای کمک مالی ترغیب می کنند . این مسئله در ابتدا شاید زن را خوشحال کند اما به مرور چون فقط انگیزه های مادی کاراو در نظر گرفته می شود شادابی و نشاطش را می کاهد و افسرده اش می کند . در نهایت هیچ انگیزه و پیشرفتی هم درکارنیست . تنها فرسودگی و خستگی اش برای زن می ماند و تازه این امر هم عملی خود خواسته برای او محسوب می شود و می بینیم که بیشتر زندگی زنان به مبارزه می گذرد تا زندگی .
بماند که اکثر اداره ها و مراکز برای جذب نیرو مرد بودن را جزئ شرایط استخدام می آورند و دانشگاهها هم قرار است تفکیک جنسیتی شود . و زنان حتی در محیط کار هم جدی گرفته نمی شوند و مشکلات زیادی دارند و دیگر اینکه وسایل شادی و هیجان و تفریح مال آقایان است و زنان بیشتر به کارمی آیند که در روزهای تاسوعا و عاشورا چادر مشکی شان را بر سرکنند و با حضور در جامعه سیاهپوشان هیبتی به مراسم عزا بدهند و همین یعنی حضور زنان در جامعه .
ای آدمیزاد، 
هر که باشی و از هر جا که بیایی،
و از آن ِهر زمانی که باشی،
زیرا میدانم خواهی آمد،
من کورشم،
که برای پارسیان این کشور پهناور را ساختهام،
پس به این مشت خاک،
که تن مرا پوشانده، رشگ مبر
هر کس آرامگاه مرا ویران کند
اهورامزدا او را نابود کند
(سنگ نوشته ای از کورش بزرگ در پاسارگاد)
| انسان جنوبی |
|
آرمان هنر عروج انسان است . طبعا كساني كه جوامع بشري را خرافه پرست و زبون مي خواهند تا گاو شيرده باقي بماند آرمان خواهي را "جهتگيري سياسي " وانمودمي كنند و هنر آرمان خواه را "هنرآلوده به سياست " مي خوانند. اينان كه اگر چه مدح خودشان را نه آلودگي به سياست بل كه "ستايش حقيقت " به حساب مي آورند، در همان حال برآنند كه هنر را جز خلق زيبائي حتا تا فراسوهاي "زيبائي محض " وظيفه ئي نيست . من هواخواه آن گونه هنرنيستيم و هر چند هميشه اتفاق مي افتد كه در برابر پرده ئي نقاشي تجريدي يا قطعه ئي "شعرمحض فاقدهدف " از ته دل به مهارت و خلاقيت آفريننده اش درود بفرستم ، بي گمان ازاين كه چرا فريادي چنين رسا تنها به نمايش قدرت حنجره پرداخته و كساني چون من نيازمند به همدردي را در برابر خود از ياد برده است دريغ خورده ام .
|
گفتی که باد مرده استگفتی که: |
ترانه من بابایی هستم.
وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالين ات نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيباي خفته در جنگل٬ قصه اژدهاي بيدار در صحراي، خواب که به چشمان پيرم مي آمد، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام. رويا مي ديدم ترانه٬ رويا.......
روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان پيرمرده .
............. تو مرا نمي شناسي ترانه . در آن شبهاي دور بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات تهران آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است .
ترانه بابایی در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون مي آيي ٬ آن تحسين کنند گان ثروتمند را ي کسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يک بار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .
من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني شب ٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند ٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند ٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يک دل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يک دلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پير مردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....
همیشه دوست دارم بابایی...
این در حالی است که پنج شنبه هفته جاری یعنی هفده اسفند برابر با هشتم مارس روز جهانی زن است . و در پاسداشت چنین روزی اقدام به این کار به خوبی چهره حکومت جمهوری اسلامی را نشان خواهد داد .
دیده بان حقوق بشر از ایران خواسته است دست از محاکمه این زنان بردارد. هفته آینده همچنین نشست سالانه شورای عالی حقوق بشر برگزار خواهد شد که اقداماتی از این دست پرونده ایران را در زمینه حقوق بشر سیاهتر خواهد کرد .
باید به راستی از دولتمردان ایرانی پرسید که چرا حق خواهی زنان اینهمه برآنان گران می آید ؟
خردیم که هیچ نمی فهمیدم چه زود گذشت . چهار یا پنج ساله که شدم جنس برتر را شناختم و دانستم با آن جنس تفاوتهایی دارم . مردان از دنیایی دیگر گویی بودند . و تازه فهمیدم قفسی را که دارم به یمن بزرگتر شدنم روز بروز تنگ تر می کنند تا مبادا رهاییم سبب سرر شکستگی شان شود . مدرسه را آغاز کردم با بکن بکن هایی که آزارم می داد خواستم حرف بزنم گفتند نزن تو دختر بزرگی هستی . خواستم بروم گفتند نرو تو دختر بزرگی هستی . خواستم بخندم گفتند نخند تو دختر بزرگی هستی . خواستم بدوم گفتند ندو تو دختر بزرگی هستی . هر چه می کردم انگ " دختر بزرگ بودن را به من می چسباندند . ومن برداشت می کردم که یعنی مجرم بزرگی هستم . وای چه بد ! انگار روز بروز که بزرگتر می شدم مجازاتم سنگین تر می شد . هر چه بیشتر جسمم بزرگ می شد کمتر باور می کردند که روح من و مغز من هم می تواند بزرگ شود . باور نکردند که من هم می توانم فکر کنم ، تصمیم بگیرم و می توانم بزرگ شوم . چون مادر ......... نه چون مادر نه ! که او هم رشد نکرده بود . چون انسان ، چون آدم ولی آدمی که مرد تعبیرش نکنند . من می توانستم بیندیشم و حال به این نتیجه می رسیدم که باید اعتراض کنم . باید فریاد می کردم . خواستم عتراض کنم گفتند نکن جامعه تو را پس خواهد زد . خواستم فریاد کنم برایم شعر خواندند که " در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی بر آید بلند " و بانگ که زدم بر دهانم کوبیدند و گفتند " خفه شو " مودبانه ترین جمله مردانه ای که شنیده بودم .
هرچه بیشتر بزرگ می شدم وو قد می کشیدم باید بیشتر پنهان می شدم . برایم قفسم تنگ بود . آنچنان که نفسم را گاه می برید . پیچکی بودم که تن به قامت ستبر پدر و برادر داده بودم و زندگیم در پرتو زندگانی آنها معنا می یافت . و مادرم ... بیچاره مادرم تمام این سالها را رلسوزانه و مهربانانه زندانبانم بود . ازچشمانش فریاد خاموشی را می خواند م که هرروز سرکوب می شد . پیشانی او نیز داغ جرمی را داشت که به یمن آن زندانبان شده بود. و پدرم ، تازه می فهمیدم او خود زندانی عرفی است که در خدمتش سینه چاک می داد و برایش ارزش و اصل شده بود . آنقدر به دیواره های قفسم خو گرفتم که باور نمی کردم دنیایی بهتر از این هم می تواند باشد . دانشگاه فرصتی شد برای نفس کشیدن . اما رها نشدم فقط قفسم کمی بزرگتر شد و زندانبانان جدیدی یافتم . گویی از سلول انفرادی ما را به سلول گروهی فرستاده بودند . اما هنوز باید آنگونه می بودم که آنها می گفتند " این را بپوش - این را نپوش - اینجابرو - اینجا نرو- نگاه نکن - محبت نکن - عشق نورز- دوست نداشته باش - نفهم - سوال نکن - اعتراض نکن - به آنچه که هست یقین کن - فریاد نکن - فقط در خطی برو که ما می گوییم . " ومن یاد می گرفتم که اعتراض هم بکنم یاد گرفته بودم دوست داشته باشم . عاشق شوم و نگاه کنم و پو ششم را عوض کنم . اما فراموش کرده بودم که دست های توانا تری هست که مرا باز در قفس تنگ فرو خواهند برد . هوای تازه که تمام شد تازه فهمیدم چه روزهایی را از دست داده ام .
می خواستند قفسم را عوض کنند . برای آنان عشق و زندگی مفهومش سر شکستگی و رسوایی بود . مادرم می خواست زودتر بارسنگین زندانبانی اش را بر زمین بگذارد و آسوده شود . به امر پدر و خواست برادر تن به مردی سپردم که دلم با او نبود . او دنیای مرا مابین بستر و آشپزخانه می پنداشت . و نمی فهمید که همسر او می تواند بیش از او وحتی بهتر از او بیندیشد .
و من اینبار به امر او بارور پیچکی دیگر شدم. او که می خواهد چون من چون مادرم و چون هزاران زن مثل من بر ساقه ستبر جامعه مردسالارش بپیچد و در پرتو حیاتش زندگی کند . اما نه ......... من نخواهم گذارد .پیچک من بر پای خود خواهد ایستاد . من مادر خواهم شد . من زندانبان دیگری نخواهم بود . من به او یاد خواهم داد که زندگی کند ، که اعتراض کند ، که دوست داشته باشد ،که حق خود را بگیرد . آری من به او آزادی را خواهم آموخت . می خواهم که او روزی با افتخار فریاد کند من یک زنم . می خواهم برای او دیگر زن بودن مساوی مجرم بودن نباشد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|